کتابخانه تخصصی ادبیات آستان قدس رضوی

library.aqr.ir/Literature
۱۳۹۹-۰۳-۳۱

سيماي امام رضا (ع) در آثار شاعران قرن ششم تا نهم

در این پایان نامه، تمرکز بیشتر در اطراف شاعران قرن ششم تا نهم بوده است. شاعران عربی‌سرای و پارسی‌گوی درباره زوایای مختلفی از زندگی امام رضا علیه‌السلام شعر سروده‎اند.

سیمای امام هشتم در شعر شاعران تا قرنن نهم در این اثر بررسی شده است.
در این پایان نامه، تمرکز بیشتر در اطراف شاعران قرن ششم تا نهم بوده است. شاعران عربی‌سرای و پارسی‌گوی درباره زوایای مختلفی از زندگی امام رضا علیه‌السلام شعر سروده‎اند.
این مجموعه در دو بخش تنظیم شده: مختصری در زندگی امام و شعر شاعران تا قرن نهم. تاریخ روزگار حضرت، سیمای حضرت در شعر شاعران عرب زبان، سیمای امام هشتم در شعر شاعران پارسی‎گوی، امام در سرزمین ایران و میان شاعران پارسی‎گوی: سنایی اولین ستایشگر امام هشتم، با قصیده 38 بیتی:
دین را حرمیست در خراسان
دشوار ترا به محشر آسان
از معجزهای شرع احمد
از حجتهای دین یزدان
همواره رهش مسیر حاجت
پیوسته درش مشیر غفران
چون کعبه پر آدمی ز هر جای
چون عرش پر از فرشته هزمان
هم فر فرشته کرده جلوه
هم روح وصی درو به جولان
از رفعت او حریم مشهد
از هیبت او شریف بنیان
از دور شده قرار زیرا
نزدیک بمانده دیده حیران
از حرمت زایران راهش
فردوس فدای هر بیابان
قرآن نه درو و او الوالامر
دعوی نه و با بزرگ برهان
ایمان نه و رستگار ازو خلق
توبه نه و عذرهای عصیان
از خاتم انبیا درو تن
از سید اوصیا درو جان
آن بقعه شده به پیش فردوس
آن تربه به روضه کرده رضوان
از جملهٔ شرطهای توحید
از حاصل اصلهای ایمان
زین معنی زاد در مدینه
این دعوی کرده در خراسان
در عهدهٔ موسی آل جعفر
با عصمت موسی آل عمران
مهرش سبب نجات و توفیق
کینش مدد هلاک و خذلان
مامون چو به نام او درم زد
بر زر بفزود هم درم زان
هوری شد هر درم به نامش
کس را درمی زدند زینسان
از دیناری همیشه تا ده
نرخ درمی شدست ارزان
بر مهر زیاد آن درمها
از حرمت نام او چو قرآن
این کار هر آینه نه بازیست
این خور بچه گل کنند پنهان
زرست به نام هر خلیفه
سیمست به ضرب خان و خاقان
بی‌نام رضا همیشه بی‌نام
بی‌شان رضا همیشه بی‌شان
با نفس تنی که راست باشد
چون خور که بتابد از گریبان
بر دین خدا و شرع احمد
بر جمله ز کافر و مسلمان
چون او بود از رسول نایب
چون او سزد از خدای احسان
ای مامون کرده با تو پیوند
وی ایزد بسته با تو پیمان
ای پیوندت گسسته پیوند
و آن پیمانت گرفته دامان
از بهر تو شکل شیر مسند
درنده شده به چنگ و دندان
آنرا که ز پیش تخت مامون
برهان تو خوانده بود بهتان
یا درد جحود منکرش را
اقرار دو شیر ساخت درمان
از معتبران اهل قبله
وز معتمدان دین دیان
کس نیست که نیست از تو راضی
کس نیست که هست بر تو غضبان
اندر پدرت وصی احمد
بیتیست مرا به حسب امکان
تضمین کنم اندرین قصیده
کین بیت فرو گذاشت نتوان
ای کین تو کفر و مهرت ایمان
پیدا به تو کافر از مسلمان
در دامن مهر تو زدم دست
تا کفر نگیردم گریبان
اندر ملک امان علی راست
دل در غم غربت تو بریان
قصیده 25 بیتی:
جهان پر درد می‌بینم دوا کو
دل خوبان عالم را وفا کو
ور از دوزخ همی ترسی شب و روز
دلت پر درد و رخ چون کهربا کو
بهشت عدن را بتوان خریدن
ولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوای عقل باشد
پس این واماندگان را پیشوا کو
ز بهر نام و جان تا بام یابی
چو برگ توت گشتی توتیا کو
مگر عقل تو خود با تو نگفتست
قبا گیرم بیلفنجی بقا کو
درین ره گر همی جویی یکی را
سحر گاهان ترا پشت دوتا کو
به دعوی هر کسی گوید ترا ام
ولیکن گاه معنی شان گوا کو
سراسر جمله عالم پر یتیمست
یتیمی در عرب چون مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز شیرست
ولی شیری چو حیدر باسخا کو
سراسر جمله عالم پر زنانند
زنی چون فاطمه خیر النسا کو
سراسر جمله عالم پر شهیدست
شهیدی چون حسین کربلا کو
سراسر جمله عالم پر امامست
امامی چون علی موسی الرضا کو
سراسر جمله عالم پر ز مردست
ولی مردی چو موسی با عصا کو
سراسر جمله عالم حدیثست
حدیثی چون حدیث مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز عشقست
ولی عشق حقیقی با خدا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیرست
ولی پیری چو خضر با صفا کو
سراسر جمله عالم پر ز حسنست
ولی حسنی چو یوسف دلربا کو
سراسر جمله عالم پر ز دردست
ولی دردی چو ایوب و دوا کو
سراسر جمله عالم پر ز تختست
ولی تخت سلیمان و هوا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرغست
ولی مرغی چو بلبل با نوا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیکست
ولی پیکی چو عمر بادپا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرکب
ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو
سراسر کان گیتی پر ز مس شد
ز مس هم زر نیامد کیمیا کو
سنایی نام بتوان کرد خود را
ولیکن چون سناییشان سنا کو
خاقانی شروانی در سخن خویش به ضامن آهو اشاره دارد، ظاهرا شروانشاهان به مصلحت خویش نمی بینند که این نادره‌گوی دوران و ستایشگر آنان پای به خراسان و دربار ملوک آن سامان نهد. وقتی او را از رفتن به خراسان منع می‌کردند مشتاقانه این قصیدهٔ را سرود:
چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند
عندلیبم به گلستان شدنم نگذارند
نیست بستان خراسان را چو من مرغی
مرغم آوخ سوی بستان شدنم نگذارند
گنج درها نتوان برد به بازار عراق
گر به بازار خراسان شدنم نگذارند
نه نه سرچشمه حیوان به خراسان خیزد
چون نه خضرم به سر آن شدنم نگذارند
چون سکندر من و تحویل به ظلمات عراق
که سوی چشمهٔ حیوان شدنم نگذارند
عیسیم منظر من بام چهارم فلک است
که به هشتم در رضوان شدنم نگذارند
همچو عیسی گل و ریحان ز نفس برد همت
گر چه نزد گل و ریحان شدنم نگذارند
چه اسائت ز من آمد که بدین تشنه دلی
به سوی مشرب احسان شدنم نگذارند
یا جنابی است چنان پاک و من آلوده جبین
با جنابت سوی قرآن شدنم نگذارند
یا من آن پیل غریوان در ابرهه‌ام
که سوی کعبهٔ دیان شدنم نگذارند
آری افلاک معالی است خراسان چه عجب
که بر افلاک چو شیطان شدنم نگذارند
من همی رفتم باری همه ره شادان دل
دل ندانست که شادان شدنم نگذارند
ری خراس است و خراسان شده ایوان ارم
در خراسم که به ایوان شدنم نگذارند
در خراس ری از ایوان خراسان پرسم
گر چه این طایفه پرسان شدنم نگذارند
گردن من به طنابی است که چون گاو خراس
سوسن روغنکده مهمان شدنم نگذارند
هستم آن نطفهٔ مضغه شده کز بعد سه ماه
خون شوم باز که انسان شدنم نگذارند
از خروسان خراسان چو منی نیست چه سود
که گه صبح خروشان شدنم نگذارند
منم آن صبح نخستین که چو بگشایم لب
خوش فروخندم و خندان شدنم نگذارند
نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم
که به هنگامهٔ نیسان شدنم نگذراند
درد دل دارم و درمانش خراسان، ز سران
چون سزد کز پی درمان شدنم نگذارند
جانم آنجاست به دریای طلب غرقه مگر
کوه گیرم که سوی کان شدنم نگذارند
گر چو خرگوش کنم پیری و شیر چه سود
که چو آتش به نیستان شدنم نگذارند
بهر فردوس خراسان به در دوزخ ری
چه نشینم که به پنهان شدنم نگذارند
بازگردم چو ستاره که شود راجع از آنک
مستقیم ره امکان شدنم نگذارند
باز پس گردم چون اشک غیوران از چشم
که ز غیرت سوی مژگان شدنم نگذارند
مشتری‌وار به جوزای دو رویم به وبال
چکنم چون سوی سرطان شدنم نگذارند
بوی مشک سخنم مغز خراسان بگرفت
می‌رود بوی، گر ایشان شدنم نگذارند
گوی من صد پی از آن سوی سر میدان شد
گر چه با گوی به میدان شدنم نگذارند
فید بیفایده بینم ری و من فید نشین
که سوی کعبهٔ ایمان شدنم نگذارند
روضهٔ پاک رضا دیدن اگر طغیان است
شاید ار بر ره طغیان شدنم نگذارند
ور به بسطام شدن نیز ز بی‌سامانی است
پس سران بی‌سر و سامان شدنم نگذارند
این دو صادق خرد و رای که میزان دلند
بر پی عقرب عصیان شدنم نگذراند
وین دل و عقل که پیکان ره توفیقند
بر سر شه ره خذلان شدنم نگذارند
دارم اخلاص و یقیم کام پرستی نکنم
کان دو شیرند که سگبان شدنم نگذارند
عقل و عصمت که مرا تاج فراغت دادند
بر سر منصب دیوان شدنم نگذارند
منم آن کاوه که تایید فریدونی بخت
طالب کوره و سندان شدنم نگذارند
دلم از عشق خراسان کم اوطان بگرفت
وین دل و عشق به اوطان شدنم نگذارند
از وطن دورم و امید خراسانم نیست
که بدان مقصد کیهان شدنم نگذارند
ویحک آن موم جدا مانده ز شهدم که کنون
محرم مهر سلیمان شدنم نگذارند
فتنه از من چه نویسد که مرا دانش و دین
دو رقیبند که فتان شدنم نگذارند
ترس جاه و غم جان دارم و زین هر دو سبب
به خراسان سوی اخوان شدنم نگذارند
همه بر جاه همی ترسم و بر جان که مباد
جاه و جانی که تن آسان شدنم نگذارند
هر قلم مهر نبی ورزم و دشمن دارم
تاج و تختی که مسلمان شدنم نگذارند
هم گذارند که گوی سر میدان گردم
گر خلال بن دندان شدنم نگذارند
آن بخارم به هوا بر شده از بحر به بحر
باز پس گشته که باران شدنم نگذارند
و آن شرارم که به قوت نرسم سوی اثیر
چون شهاب اختر رخشان شدنم نگذارند
گیر فرمان ندهندم به خراسان رفتن
باز تبریز به فرمان شدنم نگذارند
ز پی آنکه دو جا مکتب و دکان دارم
نه به مکتب نه به دکان شدنم نگذارند
هر چه اندوختم این طایفه را رشوه دهم
بو که در راه گروگان شدنم نگذارند
ناگزیر است مرا طعمهٔ موران دادن
گر نه موران به سر خوان شدنم نگذارند
باز در قصیده ای در حال بیماری در شهر ری در اشتیاق سفر خراسان قصیده 29 بیتی با ردیف ان شاالله سروده است:
پروردگار کریم در آیات 23 و 24 سوره کهف سفارش می‌فرماید: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ‏ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَدا. إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّه...‏»؛ و هیچ‌گاه با قاطعیت مگو که فردا چنین کاری را انجام خواهم داد، مگر آن‌که آن‌را وابسته به خواست و مشیت پروردگار نمایی.
از این آیه می‌توان برداشت کرد که گفتن ان‌شاء الله در هر کاری مطلوب است.
به خراسان شوم انشاء الله
آن ره آسان شوم انشاء الله
چون طرب در دل و دل در ملکوت
ره به پنهان شوم انشاء الله
خضر پنهان گذرد بر ره و من
خضر دوران شوم انشاء الله
ایمن از کوه نشینان به گذر
باد آبان شوم انشاء الله
پیش آن باد پرستان به شکوه
کوه ثهلان شوم انشاء الله
قمع آن را که کند کوه پناه
موج طوفان شوم انشاء الله
ملک عزلت طلبم و افسر عقل
بو که سلطان شوم انشاء الله
تا زند چتر سیه بخت سپید
ابر نیسان شوم انشاء الله
چه نشینم به وباخانهٔ ری
به خراسان شوم انشاء الله
عندلیبم چه کنم خارستان
به گلستان شوم انشاء الله
همه سر عقلم و چون عزم کنم
همه تن جان شوم انشاء الله
خاک شوره شده‌ام جهد کنم
کب حیوان شوم انشاء الله
بکنم دیو دلی‌ها به سفر
تا سلیمان شوم انشاء الله
چون صفا یافتگان ز اشک طرب
تر گریبان شوم انشاء الله
چون شگرفان ره از گرد سفر
خشک دامان شوم انشاء الله
نمک افشان شدم از دیده کنون
شکرافشان شوم انشاء الله
گر چو نرگس یرقان دارم، باز
گل خندان شوم انشاء الله
خشک چون شاخ درمنه شده‌ام
تازه ریحان شوم انشاء الله
سنگ زردم شده معلول به وقت
لعل رخشان شوم انشاء الله
چشم یارم همه بیماری و باز
همه درمان شوم انشاء الله
عرض آورد به گوشم سر و گفت
که به پایان شوم انشاء الله
چون ز شربت به جلاب آمده‌ام
به ز بحران شوم انشاء الله
به مزور ز جواب آیم هم
رغم خصمان شوم انشاء الله
وز مزور ز جواب آیم هم
مرغ پران شوم انشاء الله
تب مرا گفت که سرسام گذشت
من پس آن شوم انشاء الله
نه نه تا حکم ز سلطان چه رسد
تا به فرمان شوم انشاء الله
گر دهد رخصه، کنم نیت طوس
خوش و شادان شوم انشاء الله
بر سر روضهٔ معصوم رضا
شبه رضوان شوم انشاء الله
گرد آن روضه چو پروانهٔ شمع
مست جولان شوم انشاء الله
عطار و نعت سریر علی بن موسی الرضا
کسب فیوضات از آستان آن حضرت
شه من در خراسان چون دفین شد
همه ملک خراسان را نگین شد
امام هشتم و نقد محمّد
رضای حق بد او در دین احمد
هم او بد قرة العین ولایت
به او همراه بد کلّ عبادت
بدان تو کعبه بر حق مرقدش را
از آنکه هست محبوب حق آنجا
بقول مصطفا حج شد طوافش
چرا کردی تو ای ملعون خلافش
ز کعبه بس مراتب دان بلندش
بگویم لیک نتوانی فکندش
درون کعبهٔ ما نقد شاه است
که او محبوب و مطلوب اله است
بحال کودکی در آستانش
به شبها خوانده‌ام ورد زبانش
مرا از روح او آمد مددها
دگر گفتا که شابورت بود جا
بوقت کودکی من هیجده سال
بمشهد بوده‌ام خوشوقت و خوشحال
دگر رفتم بنیشابور و تون هم
به آخر گشت شاپورم چو همدم
به شاپورم بدندی سالکان جمع
از ایشان داشتم اسرارها سمع
رضی الدین عبدالله بن محمد امامی هروی:
ملک‎الشعرا هروی متخلص به امامی از شاعران ایران در اوایل عهد ایلخانان است:
به سبب دانش وافر به ادبیات عرب و فارسی و اطلاع از علوم مختلف معقول و منقول شهره بوده است.
ای سپهر رفعت قدر تو در وصف النعال
کعبه دنیا و دینی قبله جاه و جلال...
مقتدای اهل ایمان حجت دین خدا
حیدر ثانی رضای حق علی موسی الرضا...
سید ذوالفقار شیروانی متخلص به ذوالفقار از شاعران معروف قرن هفتم هجری است. این شاعر که خود از خاندان رسول است، از ارادتمندان امام رضا است. او از ترکیب بندی هفت بندی که عدد ابیات آن به شصت و شش بیت بالغ می شود زبان به ستایش سلطان خراسان گشوده است. تمامی این هفت بند ستایش از شاه غریبان و بیان مکارم او از منظرهای گوناگون است.
در بند دوم با توصیف مرقد امام آن را شادی فزای جبریل و جای بوسه سلسبیل می‎داند و پر جبریل و زلف حور عین را شایسته آن می داند که جاروب خدام امام رضا علیه‌السلام باشد...
ای ز خاک آستانت قدسیان را آبروی
وز نسیم روضه‎ات دارالجنان را رنگ و بوی...
در بند پنجم رفعت بارگاه امام را بقدری می داند که بر آفتاب سایه افکنده است و امام را پادشاه دین و دنیا و شمع مصطفی و چشم و چراغ  حیدر خطاب می کند.
کز نجف در پیشگاه مشهد او مضمر است
هم مدینه هم نجف هم سامره هم کربلا
گر چه اصحاب دعا را قبله بودن راه اوست
آسمان را قبله هنگام دعا درگاه اوست.
سيماي امام رضا (ع) در آثار شاعران قرن ششم تا نهم/ نگارش حميد رضا غفاريان مبهوت.- استاد راهنما: محمد علي عربي؛ استاد مشاور علي ساجدي.- کارشناسي ارشد (دانشگاه آزاد اسلامي. واحد فردوس، رشته زبان و ادبيات فارسي) ؛ ‎۱۳۹۳.

 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید

تصاویر شاعران