ناظر و منظور
۱۳۹۹-۱۲-۰۳
در کشور چین شهریار کامگاری بود به نام نظر و وزیری دانا داشت به نام نظیر، هر دو از نعمت فرزند بی نصیب بودند. روزی به شکار رفتند...

کمال الدین یا شمس الدین محمد وحشی بافقی از شاعران نامدار سده دهم ایران است. وحشی دو منظومه عاشقانه دارد. یکی ناظر و منظور و دیگری فرهاد و شیرین یا شیرین و فرهاد به استقبال از خسرو و شیرین نظامی گنجه ای.


خلاصه داستان ناظر و منظور  
در کشور چین شهریار کامگاری بود به نام نظر و وزیری دانا داشت به نام نظیر، هر دو از نعمت فرزند بی نصیب بودند. روزی به شکار رفتند، از لشگر دور افتادند و تشنه به ویرانه ای رسیدند. در آن ویرانه پیر باصفایی را دیدند. شاه و وزیر از اسب پیاده شدند و راز بی فرزندی خود را بر وی آشکار نمودند. پیر عارف، بهی زرد و اناری سرخ آورد. انار را به پادشاه و به را به وزیر داد و مژده صاحب فرزند شدنشان را در آینده نزدیک به آنها داد. اما خاطر نشان ساخت که فرزند وزیر زار و غمگین و زرد رنگ و عاشق پیشه می گردد.
وزیر از اینکه بالاخره صاحب فرزند می شود، خوشحال شد ولی از سخن پیر در باب فرزندش پریشان خاطر گشت. پس از اینکه پادشاه و وزیر به بستان سرای خود رفتند پس از نه ماه و نه روز هر دو صاحب فرزندی شدند. پادشاه فرمان داد نام فرزندش را « منظور» و نام فرزند وزیر را « ناظر» گذارند. سپس هر دو را به دایه سپردند و به تدریج رشد یافتند. پس از اینکه قدری بزرگ شدند هر دو به مکتب رفتند. معلم هر دو را به شدت دوست می داشت و اکرام می کرد. منظور بسیار زیبا بود و ناظر کم کم عاشق وی گردید. شبی ناظر در خواب خود را در بیایان غم و دشت بلا دید که تپه های ریگ فراوانی در آنجا بود و از هر سو پر از مصیبت، پس از بیداری وحشت نمود که مبادا این خواب به وقوع بپیوندد.
به تدریج عشق ناظر و منظور بالا گرفت به طوری که ناظر از حال و هوای درس و مکتب خارج گشت. معلم این نکته را دریافت وی را خطاب و عتاب کرد و ناظر از غیرت عشق لوح خویش را بر سر استاد کوفت. معلم خشمگین بر در خانه وزیر رفت و عشق ناظر به منظور را بیان کرد. وزیر تصمیم گرفت ناظر را تنبیه کند. معلم مانع آن کار شد چون می دانست سودی ندارد. سپس تصمیم گرفت برای اینکه این خبر به گوش پادشاه نرسد، ناظر را به همراه کاروانی به بهانه تجارت از شهر و دیار دور سازد. ناظر رنج سفر را تحمل می کرد، روز نومیدی و افسوس بود که ناگهان کاروانی از دور رسید یکی از دوستان همدرسش را در آنجا یافت و با وی سخن گفت. نامه ای نوشت و بدو داد تا به منظور برساند. ناظر و همراهان پس از طی وادی های متوالی روزی بر لب دریا رسیدند و سوار بر کشتی شدند. از آن طرف همدرس ناظر با کاروان حرکت کرد و به چین رسید و نامه ناظر را به منظور داد. حال منظور دگرگون شد و تصمیم گرفت به هانه شکار از شهر خارج شود و خود را به هر طریقی که شده به ناظر برساند. منظور پس از رخصت از پدر همراه با لشکریان روانه شکارگاه شد.
شب هنگام که لشکریان به خواب رفتند؛ منظور پنهانی از خیمه گاه لشکریان دور شد. لشکریان که از خواب بیدار شدند منظور را نیافتند به سوی شهر رفتند و جریان را به شاه خبر دادند. شاه مدهوش شد. از تخت فرو افتاد. فرستادگان به اطراف جهان گسیل داشتند و لیکن سودی نبخشید. منظور خروشان و شتابان دشت ها را پشت سر هم می گذاشت؛ تا اینکه به مرغزاری رسید از اسب فرود آمد و به روی سبزه ها افتاد و خوابید.
پس از چندی ناگهان از آواز سمّ اسب بیدار شد. شیری را از دور دید بلافاصله با شمشیر او را کشت. سوار بر اسب شد و پس از مدتی شهری را از دور دید، دروازه بان از منظور پرسید چگونه از شیر بیشه به سلامت جستی؟ منظور خشنود شد و بر خود می بالید. پیر دروازه بان منظور را به منزلگاه خویش بر و سپس به درگاه شاه مصر رفت. شجاعت منظور به گوش شاه و وزیران رسید و همه به تعجب و حیرت افتادند. مردم از منظور استقبال پرشکوهی نمودند، شاه جایگاهی را برای شهزاده چین تعیین کرد و به بزم خسروانه راه یافت. پس از مدتی رسولان قیصر روم برای خواستگاری به دربار شاه مصر رفتند و ناامید بازگشتند خبر به قیصر روم رسید، آشفته شد و اسباب جدال را فراهم نمود. شهزاده منظور به جنگ با سپاه روم پرداخت و سرانجام پیروز و موفق بازگشت. از آن طرف ناظر در کشتی از فرط سوز و گداز کارش به جنون کشید. همراهان او را به زنجیر کشیدند در حالی که ناله اش قطع نمی شد. کشتی در کنار نیل لنگر انداخت، ناظر، منظور را در خواب دید از شوق وصل از خواب برخاست، زنجیرها را پاره کرد و از آنجا فرار نمود. غلامان به جست و جوی ناظر پرداختندولی او را نیافتند. ناظر در کنار سرزمین مصر در کوهی بلند و باشکوه که غاری تنگ و تاریک داشت سکنی گزید. پس از مدتی دام و دد رام او گشته و به گردش جمع شدند. منظور نیز که در کشور مصر بسر می برد از شدت گرمی هوا از پادشاه خواست تا به بیرون از شهر بروند و در آب و هوایی خوش سکنی گزینند. به مکانی سبز و پرطراوت رسیدند. روزی شاهزاده منظور به قصد شکار کبک بیرون رفت و باز شکاری او را به بیابان های دور راند. تشنگی بر او مستولی شد و سرانجام به غاری رسید که پر از دد و دام بود که اطراف ژولیده مویی – ناظر – قرار داشتند. ناظر، منظور را شناخت. به وصالش نایل آمد و سر بر زانوی او نهاد و به شاید به لشکرگاه رفتند. خبر به شاه مصر رسید. آنان را استقبال و اکرام نمود. پادشاه تصمیم گرفت دختر خود را به همسری منظور درآورد. پس از چندی مرگ شهریار نزدیک شد، به منظور سفارش کرد تا بر تخت فرمانروایی بنشیند. پس از مرگ شاه، منظور به پادشاهی رسید، ناظر را وزیر خود نمود، و سالیان  سال با هم به خوشی به سر بردند. وحشی در خاتمه داستان به نعت پیامبر اکرم و دعا نیز می پردازد.

 

افزودن دیدگاه جدید:

متن ساده

HTML محدود

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید

نظرسنجی

نظر شما در مورد مطالب این وب سایت چیست؟

انتخاب‌ها

تصاویر شاعران