این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده لقمههای راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر…
گاهی چُنان در این شب ِ تبکردهی ِ عبوس
پای ِ زمان به قیر فرو میرود که مَرد
اندیشه میکند
شب را گذار نیست
اما به چشمهای ِ تو
ای چشمهی ِ امید!
شب پایدار نیست.
هوشنگ…